![]() |
![]() |
|
این روزا خیلی گرفتارم..چون دیگه سال سوم هستم و تحقیقاتم زیاد شده..مخصوصا کنفرانس هایی که باید سر کلاس های پرجمعیت ارائه بدم . اما در بین تمام کنفرانس ها، بیشترین اشتیاق رو در مورد روسپیگری دارم که تقریبا یک ماه دیگه باید ارائه بدم. برام بسیار جالب و پرهیجانه و تمام بچه ها میدونن که من به همراه یکی از همکلاسی هام که اقا هم هستن در این مورد کنفرانس ارائه خواهیم داد، بی صبرانه در انتظار اون روز هستن. یکی دیگه از گرفتاری هام انجمنه که چند روز پیش انتخاباتش انجام شد و من تنها خانمی بود که رای اوردم..!!!! بین 5 آقا من یکی..وای اصلا فکرشو نمی کردم بعد از رئیس انجمن من بیشترین رای رو بیارم.شاید یه خورده سخت باشه که تنها خانم انجمن جامعه شناسی باشی اما من تمام سعی خودم رو می کنم که از پس مسئولیت هام خوب بربیام. ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم اما واقعا گرفتارم..!!! من یه خورده سنت گرا هستم و همیشه به خانواده ام میگم که ای کاش من حداقل دو نسل قبل زندگی می کرد.. راستش خیلی دوست دارم نسل های قبلی زندگی می کردم. چون یه صفا و صمیمیت خاصی داشتن.. زیاد به چیزایی که داشتن فکر نمی کردن و نداشته هاشنو به پای خواست خدا و این که قسمت نیست میذاشتن. زیاد به عمق زندگی فکر نمی کردن.. و این از نظر من خوبه.. درسته که انسان امروز در یه جهان توسعه یافته داره زندگی می کنه اما این توسعه یه سری درده سرها هم واسش به وجود اورده. خلاصه که من نسل های قبلی رو زیاد دوست دارم. چند روز پیش با دایی نشسته بودم و داشتم در مورد همین موضوع صحبت می کردم و می گفتم که دلم میخواست چه اتفاتی برام میوفتاد اگر که اون نسل زندگی میکردم.." دلم می خواست میرفتم لبه چشمه آب میاورد و اونجا یکی منو میدید و از من خوشش میومد. بعد یه سیب سرخ و یا یه انار مینداخت توی دامنم.. حالا از شانس بد من نشونه گیریش بد بود و میزد توی سرم و سرم میشکست!! ای داد بیداد حالا طبیب از کجا پیدا می کردیم..؟! " حرفام که تموم شد دیدم دایی با یه خنده خشک که روی لب داره گفت: همون بهتر که اون نسل زندگی نمیکنی..چشمم روشن.. سیبو.. چشمه .. انارو...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آبان 1388ساعت 13:0 توسط چشمان یک عابر |
|
|
یادش بخیر..وقتی مدرسه می رفتیم بعد از اینکه تابستون تموم میشد.، هفته اول معلم ها به خودشمون زیاد زحمت نمی دادن فکر کنن و یه موضوع جالب برای انشا به بچه ها بگن و زود میگفتن موضوع انشا اینه: تابستان خود را چگونه گذراندید؟؟؟ من هم از اون جایی که انشای خوبی نداشتم ، اونقدر درشت می نوشتم که زود یک صفحه پر بشه.... یاد باد آن روزگاران..... اما حالا بعد چند سال تصمیم گرفتم یه انشا بنویسم...اون هم در یک دنیای مجازی..فکر کردم جالب بشه. برای تابستونم برنامه ریزی زیاد کرده بودم که خوب قاعدتا به یه سری از برنامه هام نرسیدم اما خوب یه سری از اون ها هم به جایی رسید و بعضی ها هم نصفه کاره موند برای...معلوم نیست..!!! مدتی میشه دارم در مورد روسپیگری تحقیق می کنم..این موضوع برام خیلی جالبه و دوست دارم در نهایت خودم به یه سری از نکته ها در این زمینه برسم.. تصمیم گرفتم برای اینکه یه خورده اطلاعات در این مورد به دست بیارم وارد دنیای مجازی و یا همون چت بشم...سال ها بود که چت نکرده بودم ...حداقل فکر میکنم 7 یا 8 سال..!!! اما می دونستم که توی دنیای مجازی از این چیزا خوب میشه پیدا کرد.گاهی باید آدم خودشو همرنگ جماعت کنه تا یه سری اطلاعات به دست بیاره به خصوص برای ما که به قولی کاهنان اجتماعی هستیم...! چون بهمون یاد دادن تحقیق نیازمند تغییر است... خلاصه.. واردش شدم...دنبال معانی یه سری از واژه ها بودم.. که اونجا بهش رسیدم... چیزهایی زیادی هم یاد گرفتم..یکی از اون کلمات اس لاو بود. چقدر از این واژه زیاد دیدم.این کلمه به معنی برده سکسی است. برده سکسی هم کسیه که در ازای کاری که انجام میده پولی دریافت نمیکنه و مجبوره هر کاری که اربابش میگه رو انجام بده و اربابش هر کاری که دوست داشته باشه میتونه با برده اش انجام بده و اگر از این کار سرپیچی کنه به شدت تنبیه خواهد شد. البته برای این کار، کارگر سکسی هم به کار میره. اصطلاحا به کسی که برده سکسیه عنوان سگ هم برده میشه.. از قصد روی صفحه های کسانی میرفتم که خواستار برده سکسی بودن و چقدر بهم پیشنهاد دادن که سگشون بشم..!!!!! خیلی سعی می کردم محتاتانه پیش برم تا به اون چیزی که میخوام برسم. چند مورد هم تا پای ادرس و شماره هم پیش رفتم و طرف منتظر من بود که تا چند ساعت دیگه جلوی خونش باشم..!!! جناب ارباب هم چند تا سوال در همون اول می پرسید و اگر اون چیزی که میخواست می بود به قول خودش انتظار براش بدترین چیز می شد.گاهی فقط دوست داشتم این صحبت ها هر چی زودتر تموم بشه. چون برام خیلی سخت بود که کسی بخواد بعضی از کلمه ها رو برام به کار ببره..چیزای خیلی زیادی متوجه شدم..بالا رفتن تعداد مردان متاهلی که دوست دارن با زنان شوهر دار دوست بشن وعلت اون رو این طور تبئین می کردن که : هر چی دوست داریم میتونیم به این خانم ها بگیم و اون ها خجالت نمیکشن و این طور راحتره..!!! کسانی که وب سکس میدن و شارژ ایرانسل میگیرن..انواع سکس.. سکس هایی که شاید واقعا هیچ کس در موردش حتی نشنیده باشه.قیمت انواع سکس، اگر دختری که خدمات ارائه می داد، مکان از خودش نداشت قیمتش میاد پایین. چون آقا باید به زحمت بیوفته و مکان جور کنه. مردانی که خدمات جنسی میدادن و از خانم ها پول میگرفتن که البته تعدادشون فعلا بنا به دلایلی محدوده.پسرهایی که دوست داشتن با زنان سن بالا چت کنن به خاطر این که اونا مثل دخترها لوس نیستم و نمیخواد منتشونو بکشن و خیلی چیزهای دیگه...اما به نظر شخص من چت کردن بیهوده ترین کار است.. اما هر کس که وارد این دنیا میشه دارای یه شخصیت جالبه.. اما در خلال این چت کردن دوستان خوبی هم پیدا کردم که واقعا بهم کمک کردن و دوستان خوبی هستن به خصوص یکیشون که هر سحر من رو با میس برای سحریه ماه رمضون بیدار می کرد... .یه سری جاها دیگه هم برای کارم رفتم از جمله یکی از مراکز باز پروریه کراکی ها بود...
و من همچنان عاشق رشته ام هستم.....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 0:4 توسط چشمان یک عابر |
|
|
دخترم جرالدین، از تو دورم...ولی یک لحظه، تصویر تو از جلوی دیدگانم دور نمی شود... تو کجایی..؟ در پاریس، روی صحنه تاتر پر شکوه "شانزلیزه"...؟ این را می دانم و چنان است گویی در این سکوت شباهنگی ،آهنگ قدم هایت را می شنوم. شنیده ام، نقش تو در این نمایش پر شکوه، نقش دختری زیبای حاکمی است که اسیر خان تاتار شده است. جرالدین، در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فریاد تحسین آمیز تماشاگران وعطر مست آور گل هایی که برایت فرستاده اند،به تو فرصت هوشیاری داد،بنشین و نامه مرا بخوان...! من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران ، گاهی تو را به آسمان ببرد. به آسمان برو..ولی گاهی به زمین بیا و زندگی مردم را تماشا کن،زندگی آنهایی که با شکم گرسنه و در حالی که پاهای شان از بینوایی می لرزد هنر نمایی می کنند..من خود یکی از آنها بو ده ام... جرالدین،دخترم،تو مرا درست نمیشناسی.. در آن شب های بس دور، با تو قصه ها گفتم؛ آن هم داستانی شنیدنی است..داستان آن دلقک گرسنه که در پست ترین صحنه ای لندن، آواز می خواند و صدقه می گرفت، داستان من است..!!من طعم گرسنگی را چشیده ام. من درد نا بسامانی را کشیده ام و از این ها بالاتر ،رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زند و سکه صدقه آن رهگذر، غرورش را خرد نمی کند. جرالدین، دخترم،دنیایی که تو در آن زندگی می کنی، دنیای هنر پیشگی و موسیقی است. گاه و بی گاه با مترو و اتوبوس سفر کن و مردم را نگاه کن. زنان بیوه و کودکان یتیم را بشناس و دست کم، روزی یک با بگو : "من هم از آنها هستم" تو واقعا یکی از آنها هستی ، نه بیشتر. دخترم، جرالدین، چکی سفید امضا برایت فرستا ده ام که هر چقدر دلت می خواهد، بگیری و خرج کنی. ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خود بگو : سومین فرانک از آن من نیست. این مال یک فرد فقیر و گمنام است که امشب به یک فرانک احتیاج دارد. جست و جو لازم نیست...!! جرالدین، شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد و آن شب است که این الماس، آن ریسمان نا استوار زیر پای خواهد بود و سقوط تو حتمی است. بزرگتدین الماس این جهان، آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد. حرف بسیار برای تو دارم، ولی به وقت دیگر می گذارم و با این آخرین پیام نامه را پایان می بخشم: انسان باش، پاکدل و یکدل، زیرا گرسنه بودن، صدقه گرفتن و در فقر مردن، بارها قابل تحمل تر از پست بودن و بی عاطفه بودن است. در دنیا جای کافی برای همه هست؛ پس به جای اینکه جای کسی را بگیری سعی کن جای خودت را پیدا کنی." جرالدین عزیز: جسمت را برای کسی عریان کن، که روحش را برای تو عریان کرد...! چارلی چاپلین
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 20:50 توسط چشمان یک عابر |
|
سلام مدتیه که میخوام یه جایی برم که نیاز به یک همراه مرد دارم. همین الان هم به خاطر همین موضوع نداشتن همراه از مقاله ام کلی عقب افتادم. تا اون جایی که برام مقدور باشه سعی میکنم توی این جور کارهام مزاحم کسی نشم، اما گاهی واقعا چاره ای ندارم. همیشه از این که برادر نداشتم خوشحال بودم، اما حالا گاهی فکر می کنم چقدر خوب میشد که من هم یک برادر داشتم..!!!! چند روز قبل که موضوع رو توی جمع خانواده مطرح کردم..وای که چه غوغایی برپا شد..!! مدت ها بود که از دایی خواهش کرده بودم که همراهم بیاد و ایشون مرتبا امروز و فردا می کرد.. تا بالاخره حرف دلشو زد..نه تنها اون روز به شدت مخالفت کرد، بلکه خطاب به مادر گفت: این چه رشته ای که گذاشتی بره بخونه..!!! و پدر هم با نگاهی گفت: تازگی ها احساس می کنم داری توی خطر زندگی می کنی.. و داری میری تو دل خطر..برات نگرانم...!! ای بابا آخه چرا اینقدر یک موضوع رو بزرگ میکنید...!!خلاصه که غوغایی برپا شد. نسیم هم طبق معمول با شیطنت خاص خودش گفت: اتفاقا خوبه..!! کتلت بپذیم بریم. (انگار میخوایم بریم سیزده به در)..!!. البته نا گفته نماند تا همین جا خانواده از من پشتیبانی داشتن نه اینکه نداشته باشن.. اما خوب دیگه یه سری جاها رو مخالف هستن.. حالا که فکر می کنم میبینم داشتن یه برادر هم به حال من زیاد توفیر آنچنانی نداشت چون اگر به دایی و پدرش می رفت که، قطعا می رفت برای من فایده ای نداشت...!! تازه یکی به مخالفانم اضافه می شد..! همون بهتر که ندارم...حالا فکرم به مسیر دیگه ای میره..داشتن یه همسر ...و یا یه دوسته...اما نه.. این هم نمیشه...شاید برای خیلی ها این سوال پیش بیاد که من کجا میخوام برم؟؟ شاید توی پست بعد گفتم.البته اگه یه همراه پیدا کردم.!! آخه چرا باید کارای من به خاطر یه همچین موضوعی عقب بیوفته؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 21:43 توسط چشمان یک عابر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
با ما از نیایش سخن بگو.
خدایا این اراده ی توست که در ما اراده می کند. خدایا این تمنای توست که در ما تمنا می کند. خدایا این آرزوی توست که در ما آرزو می کند. |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 |
| پیوندها |
|
نوستراداموس در کوه مخمل خان |
|
RSS
|